انتقادات دیویی از آموزش و پرورش سنتی
با آغاز قرن نوزدهم و تحولات ناشی از انقلاب صنعتی، آموزش علوم تجربي به طور جدّی در مدارس و دانشگاههای اروپا رایج شد. با وارد شدن علوم به برنامههای درسی مدارس و دانشگاهها نوعی منازعه میان برنامههای درسی سنتی ادبی- کلاسیک و برنامههایدرسی علوم تجربي آغاز شد که تا پایان این قرن ادامه داشت و سرانجام، با به رسمیت شناخته شدن برنامههایدرسی علوم تجربي در کنار سایر برنامههای درسی خاتمه یافت.
از اواخر قرن نوزدهم که آموزش و پروش در اروپا رو به توسعه نهاد، در آموزش علوم تجربي نیز تحولاتی صورت گرفت. در برنامههای درسی علوم ابتدایی، بیشتر بر مطالعه طبیعت، پدیدهها، اشیاء و بهداشت تأکید میشد، در حالی که در برنامههای درسی سطوح بالاتر، به جای انتقال معلومات که در آن هنگام به صورت سنتی در مدارس رایج بود، کاربرد عملی دانش بیشتر مورد توجه قرار میگرفت (بدريان، 1385).
در اواخر قرن نوزدهم، انتقادات دیویی از آموزش و پرورش سنتی و ارائه نظریات جدید در مورد تعلیم و تربیت مبتنی بر تجربه و فرآیند حل مسئله زمینههای تازهای را برای ایجاد تغییر و تحول در برنامههای درسی علوم فراهم ساخت. تحقیقات دیویی در مدارس تجربی و تأکید وی بر نیازها و علایق فراگیران از یک سو و نیازهای جامعه و ماهیت ساختار دانش از سوی دیگر و ایجاد تعادل میان آنها، سبب جایگزینی «آموزش و پرورش پیشرو»[1] به جای آموزش و پرورش سنتی شد.
افزون بر این، پیشرفتهاي انجام گرفته در صنعت و فناوري، نیاز به تجدید نظر در روند برنامهریزی درسی و آموزش علوم را بیش از پیش مطرح ساخت. به طوری که برنامههای درسی علوم در مقایسه با سایر برنامههای درسی از اهمیت و اولویت بیشتری برخوردار شدند.
در سال 1938 مؤسسه تعلیم و تربیت پیشرو در ایالات متحده آمریکا (Keeves, 1992) گزارشی را منتشر کرد که در آن به آموزش علوم تأکید زيادي شده بود. بر طبق نظریه دیویی، روش علمی یا حل مسئله در برگیرنده شش گام اساسی (تعریف مسئله، جمعآوری دادهها، بیان فرضیه، آزمون فرضیه، طرح یک نتیجه و کاربرد یافتهها) بود که میبایست در طرحریزی برنامههای درسی و آموزش علوم به کار گرفته شود. استفاده از روش حل مسئله در آموزش علوم و انجام کار آزمایشگاهی و فعاليتهاي عملی سبب بروز تحولاتی تازه در برنامههای درسی علوم شد. به علاوه، در این دوره تا حدودی به تمایلات و علایق و نظریات شاگردان در طرح ریزی برنامه اهمیت داده میشد.
در سال 1957 روسها توانستند اولین سفینه فضايي حامل انسان را به فضا پرتاب کنند. این امر در برنامهریزی و آموزش دروس علوم تحولی اساسی محسوب میشود. به دنبال این حادثه دولت آمریکا کنفرانس «وودز هول»[2] را تشکیل داد تا در برنامههای آموزش علوم تغییرات اساسی ایجاد کند. کتاب «فرآیند آموزش و پرورش» برونر که پس از این کنفرانس منتشر شد، ویژگیهای عمده برنامههای جدید آموزش علوم را مطرح کرد که سرمنشأ تغییرات بنیادی برنامههای این درس در دهههای 1950 تا 1980 بود. برونر تغییر برنامههای درسی علوم را با توجه به چهار ویژگی زیر پیشنهاد کرد:
اولین ویژگی به ضرورت تعریف مجدد محتوا و هدفهای آموزشي بر حسب ساختار حيطههای علمی و فرآیندهای آموزش علوم مربوط میشود. دومین ویژگی به نقش یادگیرنده در جریان یادگیری برمیگردد. یادگیرنده باید در جریان یادگیری مشارکت فعال داشته باشد و از طریق دست ورزی و دستکاری به اکتشاف محیط پیرامون خود بپردازد.
در سومین ویژگی برنامه آموزشي، برونر بر نقش پژوهش و اکتشاف در برنامههای درسی و روشهای آموزش علوم تاکيد زيادي دارد. چهارمین ویژگی اهمیتی است که برونر برای نقش فناوري (و کاربرد ابزار) به عنوان یک عامل تسهیل کننده یادگیری در طرحریزی برنامههای درسی و روشهای آموزش علوم قائل میشود.
در اوایل دهه 1960، پروژههایی در مورد آموزش علوم و روشهای برنامهریزی درسی آن در آمریکا و انگلستان به اجرا در آمد که هر یک مدتها بر نحوه طراحی و تدوین برنامههای علوم در سطح ابتدایی و متوسطه تأثیر داشت. برجستهترین این پروژه ها در ایالات متحده آمریکا؛ «بررسی علوم ابتدایی»[3]، «بررسی بهبود برنامه درسی»[4]، و «علوم به عنوان یک رویکرد فرآیندی»[5]، بودند. در انگلستان نیز این پروژه ها عبارت بودند از: «پروژه علوم ابتدایی آکسفورد»[6]، «پروژه علوم ابتدایی نافیلد»[7] و «پروژه علوم (13/5)»[8] که هر یک با فلسفه و دیدگاه خاص خود تحولات تازهای را در روند برنامهریزی درسی و آموزش علوم به وجود آورد. این پروژهها همچنین سبب تولید مواد آموزشی و کمک آموزشی جدیدی برای آموزش علوم شدند. بسیاری از این پروژهها به سرعت به دیگر کشورها رسوخ کردند، به طوری که در برخی از کشورهای آفریقایی و آسیایی از جمله ايران، با اقتباس از چهارچوب این طرحها و پروژهها، برنامههای جدیدی متناسب با خصوصیات ملی و منطقهای تولید شد. به عنوان مثال، در سال 1965 در آفریقا «پروژه آفریقایی علوم ابتدايي»[9] مطرح گردید و در اوایل دهه 1970 در نیجریه دو پروژه، در هند دو پروژه و در هر یک از کشورهای ايران، اسرائیل (فلسطین اشغالی)، سریلانکا، تایوان و ژاپن یک پروژه به اجرا در آمد. برخی از پروژهها نیز در اواخر دهه 1970 در کشورهای زلاند نو، سنگاپور و اندونزی آغاز به کار کردند که اغلب آنها با تغییر در برنامههای درسی و روشهای آموزش علوم (به ویژه تولید مواد آموزشی جدید برای معلمان و دانشآموزان)، همراه بود.
شولمن و تامیر(1973)، ویژگیهای برنامهدرسی علوم را در دهه 1960 و1970 به شرح زیر توصیف کردهاند: « برنامههای درسی جدید نسبت به برنامه های گذشته پیچیده تر و علمی تر بودند و با استفاده از روشهای علمی سعی در توصیف سیالی[10]و پویا بودن علوم داشتند» (فتحي واجارگاه، 1372).
پس از آنکه برونر مسئله مفهوم ساختار علمی را مطرح کرد، افرادی مانند شوآب مطالعه بیشتری را در مورد این مفهوم انجام دادند. شوآب دو جنبه اساسی را برای ساختار علمي مطرح کرد. یکی جنبه «زیربنایی» و دیگری جنبه «ترکیبی». جنبه زیربنایی به بدنه مفاهیم و ماهیت یک موضوع درسی اشاره دارد. در حالی که جنبه ترکیبی به روشهای آن موضوع و چگونگی کاربرد مفاهیم برای دستیابی به اهداف میپردازد. از نظر شوآب روش صحیح آموزش علوم باید به هر دو جنبه مذکور در جریان تدریس توجه کند. به اعتقاد او ساختار، ويژگي زیربنایی یک حيطه درسی نیست بلکه بیشتر یک ويژگي تحمیل شده به آن است.
در برنامههای درسی که پس از دهه 1980 برای علوم طرح ریزی شده، به تجربه مستقیم دانشآموز و درگیر شدن او در فرآیند یادگیری اهمیت ویژهای داده شد. به علاوه علایق و قابلیتهای دانشآموزان بیشتر مورد توجه برنامهریزان و معلمان قرار گرفته و در برنامهها توصیه شد که طراحی و ساخت مواد کمک آموزشی و ابزارهای لازم برای آموزش و یادگیری علوم، بايد توسط دانشآموزان و معلمان در مدرسه صورت گیرد. نقش معلم نیز بر خلاف گذشته به فردی که سازمان دهنده و جهت دهنده یادگیری دانشآموزان در جریان یادگیری است، تبدیل شد. معلم باید از طریق ایجاد فرصتهای مناسب زمینه دستیابی به تجارب یادگیری مؤثر را برای دانشآموزان فراهم میکرد. علاوه بر این، انجام فعالیتهای گروهی و یادگیری مشارکتی در برنامههای آموزش علوم مورد توجه بیشتری قرار گرفت و این شعار اساسی مطرح شد که «دانشآموزان از یکدیگر بیشتر میآموزند، تا از کتاب و معلم». در دهه 1980 دیگر یادگیرنده به عنوان ظرفی که باید از مطالب علمی برنامه درسی پر شود، در نظر گرفته نمیشد. لازم بود به او کمک شود تا درک خود را از جهان با توجه به فعالیتهایی که خودش انجام میدهد، تکوین بخشد.
در آخرین سالهای دهه 1980 و آغاز دهه 1990، رویکردهای جدیدتری نسبت به برنامه های درسی آموزش علوم در سطح جهانی مطرح شد. این رویکردها که عمدتاً پیش از آنکه از تجربه برنامه درسی علوم در مدارس حاصل شوند، از تعاریف برنامه درسی به دست آمده اند (انجمن توسعه علوم آمريکا، پروژه 2061):
در دهه 90، برنامههای علوم به اين خاطر در برنامههای درسی مدارس گنجانده میشود که درس زندگی و برخورد با دنیای پیچیده امروزی و دنیای پیچیدهتر فردا را به دانشآموزان آموزش دهد. کودکان و نوجوانان باید از طریق برنامههای درسی علوم دانش عمومی خود را نسبت به جهان و پدیدههای اطراف گسترش دهند تا به فهم عمیقتر دستاوردهای علمی و فنی که محیط اطراف آنها را فرا گرفته است، دست یابند. آنها باید به گونهای تربیت شوند که نسبت به وقایعی که همه روزه در کنار آنها رخ میدهد، تفکر منطقی و انتقادی پیدا کنند و به کسوت اندیشمندانی درآیند که میتوانند خود را با دنیایی که به سرعت به سوی فناوري و تغییر و تحول پیش میرود، هماهنگ سازند(Harlen,1999).
همان طور که قبلا نیز اشاره شد، هدف اصلی برنامههای درسی علوم در حال حاضر ایجاد و توسعه سواد علمی در دانشآموزان است. منظور از سواد علمی، کسب دانشها، مهارتها، و نگرشهای عقلانی و فیزیکی ضروری برای اخذ تصمیمات معتبر و مناسب در خصوص مسائل مختلف و مبتلا به جامعه امروزي بشر مانند مسئله حفظ محیط زیست، کنترل جمعیت، استفاده از نیروهای هستهای و ... است.
با گسترش سریع فناوري در قرن بیستم و پیشرفت همه جانبه علوم و فنون، نیاز به آموزش و یادگیری علوم بیش از گذشته احساس میشد، و به همین جهت، بسیاری از مدارس و دانشگاهها در سطح جهان ساعاتی از برنامههای هفتگی خود را به آموزش علوم اختصاص دادند.
به نظر من آگاهی داشتن از خود وپیرامون خود نیاز به تخصص ندارد بلکه نیازبه کمی اطلاعات عمومی است چه بسا با این آگاهی هر چند ناچیز ازبیماریها وحتی مرگ نجات مییابیم.پس از هم اکنون دانسته های خود را بیفزا.